سولاس، یکی از شگفتی های مهندسی و هنر بود که با بدنه ای فولادی که به رنگ آبی در نور میدرخشید. قاب درخشان سولاس، به شفافی دنیای اطرافش را منعکس میکرد… انسان های باهوش تر وقتی در این قاب خیره می شدند بازتابی واقعی از چیزی که هستند را می توانستند ببینند. این ربات انسان نما، صاحب رخساری جذاب و فریبنده بود! به حدی جذاب که درک کردن طبیعت فلزی او نیاز به گیرایی ای داشت که اکثر آدم ها از آن عاجز بودند.
برخلاف همتایان ساخته شده از گوشت و استخوانش، سولاس از محدودیت هایی نظیر غفلت، حواس پرتی، خستگی و خطا، رها بود!
همانطور که سگ ها یک لقمه را فراموش نمیکنند، سولاس فراموش نمی کرد. همانطور که خورشید هر روز به موقع طلوع می کند، او حواسش پرت نمیشد. تا وقتی که باتری هایش شارژ داشتند، جامه ی فلزی اش دچار فرسایش نمی شد. و از آنجایی که برنامه اش از پیش نوشته شده بود، اشتباه نمی کرد.
شبکه ی پیچیده ی مدارها و پردازنده های سولاس، به او تمرکزی خستگی ناپذیر و حافظه ای بی عیب و نقص اعطا می کرد که به او مجال می داد تا وظایفش را با سطحی از دقت و کارایی انجام دهد که انسان ها فقط در خواب می توانستند تصور کنند.
سولاس، بعنوان یک ماشین، نبوغ مخترعین او را به جهان اطرافش عرضه می داشت! خوش زبانی، جذابیت، و صداقت این ماشین، شاهدی بود به اینکه سازندگانش بطور بی وقفه در جستجوی کمال بوده اند.
با همه این وجود، سولاس نقص هایی هم داشت. پشت کلاه-خودِ فلزی سولاس، یک ساعت دیجیتال قرار داشت که در خفا می درخشید. چهره ی این ساعت، در آغوش تاریکی شب ها، رقصی به رنگ نارنجی نئونی می کرد، و در روشنایی بی امان روزها، زمزمه ای آرام می نواخت که به رنگ خاکستری تیره بود، درست مانند جوهری بی رنگ روی پوست کاغذ…
گاه شمار سولاس همیشه یک ساعت و تاریخ را نشان میداد و به خواب فرو رفته بود. نشان گر های رقم هایش برای همیشه، در یک عدد، بدون تغییر یخ زده بود. این بی تحرکی و سکون، نمادی از به دام افتادن خود سولاس بود، گویی که در اسارت پژواک های سال های گذشته، گرفتار طلسم خاطرات و محسور روزهای گذشته اش باشد. ولی دنیا متوقف نمی شد، زمان مانند غبار هوا در باد، از میان انگشتان سولاس می لغزید.















ارسال نقد و بررسی