قسمت قبلی سازه های مقدس دروغین سولاس در میان درختان، بوی خاصی حس میکرد… با اینکه ربات ها مانند انسان ها بو نمی کشند، ولی به خوبی می توانست در چشمانش ببیند که بو از کدام سمت می آید. پردازش ...
قسمت قبلی صندوق چوبی تنهایی ابدی در پس بیابان ها، هر بار این جاده های عریض و طویل نهایتا به شهری مرموز منتهی می شدند. زندگی و چرخیدن در این شهرها هیچوقت جزء کارهای مورد علاقه سولاس نبود، ولی در ...
قسمت قبلی در عمق خاک سمی (1) وقتی که مُردم… وقتی که صندوق چوبی تنهایی ابدی من را در زمین گذاشتید، گمان نکنید که دلم برای این دنیا تنگ می شود… اشک نریزید و برای من افسوس نخورید. سر و ...
قسمت قبلی معامله ای بزرگ (2) همانطور که هلال ماه در آن شب در آسمان آویزان بود، آن ها سفر خود را از طریق دره ای ادامه دادند. سولاس تلاش میکرد به زیلا آموزش دهد که چطور راه را در ...














