در قلب بیابان بی آب و علف، در جایی که فقط باد زمین را جارو می کشید و تپه های شنی مانند فرشی طلایی تا افق پهن شده بودند، سولاس گم شده بود. بدنه ی فلزی اش زیر خورشیدِ خیره شده به زمین با افتخار می درخشید. در حالی که بی هدف قدم میزد، در میان وسعت شن و ماسه هایی که هیچ شباهتی به مسیر و راه نداشتند، نسیم تندی رازی را در گوشش زمزمه می کرد و او را به سمت سرنوشت هدایت می کرد.
سولاس هنگام عبور از دشت خشک، به منظره ای غیرمنتظره برخورد کرد: تاجری با ریشی سفید و بلند که مانند رودخانه ای ابریشمی روی لباسش جاری شده بود، و چادری به وسعت یک ساختمان چند طبقه اما به طرز عجیبی تهی! به نظر می رسید هوای اطراف چادر با هاله ای ماورایی بدرخشد…
بازرگان بیابان گرد با صدایی که گویی از طومارهای باستانی ترشح می شود، بلند فریاد زد: “سلام سولاس!”. وقتی سولاس نزدیک تر شد، مکالمه ای پرتردید شروع شد.
- اینجا وسط بیابان خشک… چه میکنی؟
- من یک فروشنده ام و از همین الان مطمئنم تو مشتری دائمی من میشی!
- تو که چیزی برای فروختن نداری… چادرت خالیه!
تاجر با صدایی که گویا این مکالمه را هزاران بار با هر مشتری گم شده ای کرده شروع کرد به توضیح دادن:
«من در شغل فروش اجناس نامحسوس ام! کالای من غیردنیوی ه! معامله های من همه انتزاعی هستند! من طلا، نقره، پول یا ثروت دنیوی از تو نمی گیرم، من با پول رایج زندگی معامله می کنم.»
سولاس در کمال کنجکاوی، چند قدمی نزدیک تر شد و شن های صحرا زیر پایش جابجا شدند. این قطعا یکی از چیزهایی بود که از انسان ها بعید بود. حداقل انسان های منطقی و درستکار، زیاد حرف از داد و ستد چیزهایی که نمی شود دید و حس کرد نمی زنند! این مرد باید یا دیوانه باشد، و یا کلاه بردار. پس از او پرسید: «خب، من چه چیزی می توانم به تو بدهم؟»













ارسال نقد و بررسی