بازرگان ادامه داد: «من می توانم سال هایی از وجودت را به تصرف در آورم، خاطراتی از گذشته ات را دریافت کنم، حرف های ناگفته ات را بستانم، خصوصیاتی که تو را شکل داده اند را از تو بگیرم… می توانم اعتقاداتی که اعمالت را شکل می دهند را بپوشانم، و در عوض کمیاب ترین و عمیق ترین گنجینه ها را به تو عرضه کنم! ثروتی که از مرز واقعیت فراتر می رود.»
سولاس در شگفتی خاموشی ایستاده بود، زمزمه های ابدی صحرا در اطراف او طنین انداز می شد. او هزینه ی پیشنهاد تاجر را سنجید، قلب فلزی اش از جذابیت معامله ای اسرار آمیز و وعده ی مکاشفه هایی که می توانند درک او را از جهان برای همیشه تغییر دهند به تپش در آمده بود. انگار خود خداوند می خواست به او وحی نازل کند. پس با شک پرسید: «چطور بدانم چیزی که می خواهم را به من می دهی و من را فریب نمی دهی؟»
تاجر گفت: «برای اینکه متوجه شوی بیا به این معامله فکر کنیم… آیا حاضری چهار سال از عمرت را بدهی؟ در ازای آن سه دوست مانند جواهرهایی گرانبها و وعده ی استقلالت را بدست می آوری…»
هر دو چند ثانیه ای به فکر فرو رفتند… تاجر ادامه داد: «من که راهی برای دزدیدن چهار سال از تو ندارم، و تو هم تا چهار سال را به تسخیر من در نیاوری، من چیزی که طلب داری را نمی دهم. هر دو طرف از تعهد خودمان و دیگری مطمئنیم.»
سولاس می دانست که واقعا برای بازرگان کار دشواری است که چهار سال را بدزدد! مگر می توان چنین کاری کرد… پس بعد از مقداری صبر موافقت کرد. صحرای خشک و خورشید در حال غروب شاهد معامله آن ها بودند و سولاس با قدمی محکم، کفش های فلزی اش را که در شن فرو رفته بودند بلند کرد و به راه افتاد.
در ساعات دیروقت شب، زیر ماه کامل و درست در ساعاتی که پیکر سایه ها در سراسر زمین دراز کشیده بودند و خارهای بیابان در باد سرد آن می رقصیدند، گوسفند سرگردان جوانی به نام زیلا در حال عبور از تپه های دره ای باستانی بود. خورشید مدت ها بود که تسلیم شب شده بود و جهان در درخشش نرم ماه غرق شده بود. در همین لحضات محسور کننده بود که موجود مرموز و معروفی به نام کارو به آسمان رفت.
در افسانه ها و داستان های آن سرزمین، کارو پرنده ای عجیب و غریب با هیکلی بد شکل است که به شکار گوسفندانی می پردازد که از گله هایشان دور شده باشند! صدای ناله های رقت انگیز آن پرنده در طول شب مانند صدای آژیر پژواک می کند! برای قرن ها، چوپان ها با چشمان گشاد شده از ترس، افسانه های این جانور را بازگو می کردند و سرنوشت موجودات بدبختی که در دام چنگال های بی رحم کارو می افتادند را تعریف می کردند.
همانطور که سولاس راه می رفت، به طور تصادفی با منظره ای برخورد کرد که ریسمان قلب فلزی اش را به خود مشغول کرد. گوسفندی گم شده، که کت پشمی اش با تیغ و برگ پر شده بود. چشمانش را به معنی آسیب پذیری می لرزانید و پاهایش را برای کمتر دیده شدن جمع کرده بود.
وقتی سولاس به او رسید، سریعا به پر و پای سولاس پیچید و با صدایی بلند گفت: «سلام چوپانِ من!». سولاس مبهوت مانده بود… تلاش کرد بگوید: «من چوپان تو نیستم، شاید تو مرا اشتباه…»، که گوسفند بدون آنکه به سولاس مجال دهد حرفش را کامل کند گفت: «تا به گله ات برسی من همراه تو می شوم و تو چوپان من باش. اینطوری من از دست کارو در امان ام.»
در همین لحظه بود که سنگی به سخن برخاست: «کار درستی می کنی ای آدم آهنی! تو بعد از چوپان قبلی اش، قهرمان این گوسفند خواهی بود.»، کاکتوسی که تمام عمرش را در بیابان زندگی کرده بود ادامه داد: «حالا همراهش باش، تا آن سوی بیابان که راهی نیست… اگر نخواستی آنجا پیش انسان ها رهایش می کنی.» ، بوته خاری که نابینا بود تکرار کرد: «کارو گوسفند های سرگردان را بعنوان سرگرمی تکه تکه می کند! چه کسی بهتر از تو برای حفاظت از این گوسفند درمانده؟»
سولاس، با هدایت قلب دلسوزش تصمیم گرفت گوسفند را بعنوان گوسفند خود بپذیرد و قول داد از آن در برابر شکارچی ترسناک محافظت کند.















ارسال نقد و بررسی