معامله ای بزرگ (2)

صحرای خشک و خورشید در حال غروب شاهد معامله آن ها بودند و سولاس با قدمی محکم، کفش های فلزی اش را که در شن فرو رفته بودند بلند کرد و به راه افتاد.

بازرگان ادامه داد: «من می توانم سال هایی از وجودت را به تصرف در آورم، خاطراتی از گذشته ات را دریافت کنم، حرف های ناگفته ات را بستانم، خصوصیاتی که تو را شکل داده اند را از تو بگیرم… می توانم اعتقاداتی که اعمالت را شکل می دهند را بپوشانم، و در عوض کمیاب ترین و عمیق ترین گنجینه ها را به تو عرضه کنم! ثروتی که از مرز واقعیت فراتر می رود.»

سولاس در شگفتی خاموشی ایستاده بود، زمزمه های ابدی صحرا در اطراف او طنین انداز می شد. او هزینه ی پیشنهاد تاجر را سنجید، قلب فلزی اش از جذابیت معامله ای اسرار آمیز و وعده ی مکاشفه هایی که می توانند درک او را از جهان برای همیشه تغییر دهند به تپش در آمده بود. انگار خود خداوند می خواست به او وحی نازل کند. پس با شک پرسید: «چطور بدانم چیزی که می خواهم را به من می دهی و من را فریب نمی دهی؟»

تاجر گفت: «برای اینکه متوجه شوی بیا به این معامله فکر کنیم… آیا حاضری چهار سال از عمرت را بدهی؟ در ازای آن سه دوست مانند جواهرهایی گرانبها و وعده ی استقلالت را بدست می آوری…»

هر دو چند ثانیه ای به فکر فرو رفتند… تاجر ادامه داد: «من که راهی برای دزدیدن چهار سال از تو ندارم، و تو هم تا چهار سال را به تسخیر من در نیاوری، من چیزی که طلب داری را نمی دهم. هر دو طرف از تعهد خودمان و دیگری مطمئنیم.»

سولاس می دانست که واقعا برای بازرگان کار دشواری است که چهار سال را بدزدد! مگر می توان چنین کاری کرد… پس بعد از مقداری صبر موافقت کرد. صحرای خشک و خورشید در حال غروب شاهد معامله آن ها بودند و سولاس با قدمی محکم، کفش های فلزی اش را که در شن فرو رفته بودند بلند کرد و به راه افتاد.