سازه های مقدس دروغین

چه کسی از همه آن ها خوشبخت تر است؟ کسی که از اینجا رفته!

با هر قدم سولاس در این سرزمین، بیشتر و بیشتر حس ناکافی بودن پیدا می کرد. شهرهای کاملا هندسی و براق، با چراغ های درخشان و رنگارنگی که آنقدر چشمک می زدند که ماشین ها را هم خیره می کرد… آسمان خراش هایی که یکی از دیگری قطورتر، طویل تر، و مرتفع تر بود… جاده ها دور تا دور شهر مانند طناب پیچیده شده بودند و آن را خفه می کردند! نه خبر از درختی بود و نه پیاده رو. نه خبر از عاشقی بود و نه معشوقی.

سولاس با خودش فکر می کرد، “می دانی آدم های این شهر، فکر می کنند چه کسی از همه آن ها خوشبخت تر است؟ کسی که از اینجا رفته! به جایی که آسمان خراش هایش درازتر اند!… کسی که معنی کلمات «بله» و «خیر» را نداند، کسی که قانون ها را خودش وضع می کند، کسی که نمی داند تقویم چیست و امروز چندم است.”

در خاطرات سولاس، شنیده بود قدیمی ها وقتی ستاره ای دنباله دار می دیدند، آرزویشان را برای آن ستاره می گفتند… این آدم ها شهرشان انقدر روشن است که اصلا ستاره ای نمی بینند! هیچ آرزویی ندارند، گویی که آرزویی جز اثبات خودشان به همدیگر ندارند و اضطرابی جز بلند قد تر به نظر آمدن هم ندارند.

انسان ها به سولاس هشدار میدادند. که «تو برای اینجا ساخته نشدی، تو یک بچه ربات هستی!»

آن ها می گفتند: «سولاس، تو فکر میکنی که به کسی می توانی اعتماد کنی؟ اینجا اعتماد را خیلی وقت است به خاک سپرده اند…». سولاس میگفت «یعنی اگر کمک بخواهم کسی پیدا نمی شود که من را یاری کند؟ پس این همه چهره ی خندان برای چیست؟» جواب می دادند «این چهره هایی که می خندند قلبی سرد و بی رحم دارند! اینجا حاکمان با جان مردم داد و ستد میکنند؛ حتی اگر هر مرگ به معنی یک ثانیه فرمانروایی بیشتر باشد!»

سولاس می پرسید «این حاکمان که میگویید که هستند؟» و با چهره ای شرمنده پاسخ می دادند «دلالان بهشت… دلالان بهشت از اینجا جهنم ساخته اند تا بهشت را بفروشند! تاریکی را تا دندان مسلح ساخته اند و آرزوها را قربانی می کنند.» برای سولاس عجیب بود، او یاد گرفته بود «بهشت جایی است که نیکوکاران پس از مردن، همیشه در آنجا خواهند بود و ادیان می گویند پاداش نیکوکاری بهشت است»… پس از آن ها پرسید «مگر مذهب این حاکمان چیست؟» و می گفتند «تنها فرقه حاکم بر این سرزمین حرص و طمع است! این ها به سر دروغ ها تاج می گذارند و برای قاتلان سرود میخوانند…»

این حرف ها باورکردنی نبود. انگار همه ی این ها را می گویند که سولاس را بترسانند. اگر راست می گویند چرا خودشان این زندگی را تحمل می کنند؟ از سولاس می پرسیدند: «راستش را بگو… آیا حالا میخواهی اینجا زندگی کنی؟ آیا آماده ای با دنیایی که فراموش کرده انسانیت چیست مواجه شوی… آیا میشکنی و رویاهایت تکه تکه می شوند؟ یا زیر این باران خاکستر که از رویاهای سوخته می بارد زندگی میکنی؟»

کسی که به سولاس این حرف ها را میزد یک پستچی بود. او میگفت که همه ی چیزهای عجیب دنیا را دیده است و دیگر هر چیز عجیبی که برایش تعریف کنند را باور می کند! او می گوید مردی را دیده، آنقدر قدرتمند که می توانسته سنگ را تبدیل به الماس کند، خورشید را صورتی کند، دریا را آتش بزند، ولی نتوانسته کاری کند که دختر مورد علاقه اش عاشق او شود.

پستچی قسم می خورد که در سفرهایش به روستایی رفته که همه ی آدم هایش چهره ها و ظاهرهای یک شکل دارند! می گفت هم قد هستند و مدل موهایشان مثل هم است. حتی خال هایشان هم یک جاست و صدای آن ها انقدر مثل هم است که نمی فهمی کدامشان تو را صدا کرده.

سولاس میگفت «واقعا چیزهای عجیبی دیده ای… آن یکی یک کیمیاگر واقعی بوده و آن روستا هم یک کارخانه ی آدم سازی!». پستچی خندید. خنده‌اش کوتاه بود، اما پر از خستگی سالان دراز راه رفتن بود. گفت: «نه پسر جان… اگر کارخانه بود، حداقل یکی پیدا می‌شد که پیچش شل باشد و فرق کند. اما آن‌ها فرق نداشتند، چون از ترس شبیه هم شده بودند. وقتی ترس زیاد شود، آدم ها کم کم حتی صورت خودشان را فراموش می‌کنند»… اینجا بود که سولاس گفت: «واقعا آدم از ترس صورت خودش را هم فراموش میکند!؟ راست می گویی این خیلی عجیب است.»

سولاس مدتی به آسمان نگاه کرد. ابرها خاکستری بودند، نه کاملاً تاریک، نه روشن. بعد ناگهان گفت: «پس یک سوال دیگر!» «اگر این دنیا اینقدر خراب است… چطور تو می توانی این چیزها را با لبخند و شوق برای من تعریف کنی؟» پستچی این بار فورا جواب نداد. کیف کهنه اش را باز کرد و بین نامه ها جستجو کرد. چند پاکت بیرون آورد؛ بعضی تا خورده، بعضی لکه‌دار. روی یکی از پاکت ها یک قلب قرمز با خودکاری کم جوهر نقاشی شده بود.

پستچی آن یک پاکت را بالا گرفت. «چون این ها ارزش رساندن دارند. بعضی ها هنوز برای هم نامه می نویسند… در دنیایی که همه ی ملاقات های آدم با آدم رصد می شود و اگر مورد تائید نباشد ممنوع است! عاشق ها، مادرهای دور از فرزندشان، بچه‌هایی که از خانه دور افتاده اند… تا وقتی کسی هست که برای دیگری چیزی بنویسد، یعنی هنوز نامه ها ارزش رساندن دارند. و من امیدوارم….»

سولاس پرسید: «امید دقیقا یعنی چه؟» پستچی گفت «امید یعنی کاری را انجام بدهی که هیچ منطقی نمی‌گوید جواب می‌دهد… ولی باز هم انجامش بدهی. مثل تو»