قسمت قبلی معامله ای بزرگ (1) بازرگان ادامه داد: «من می توانم سال هایی از وجودت را به تصرف در آورم، خاطراتی از گذشته ات را دریافت کنم، حرف های ناگفته ات را بستانم، خصوصیاتی که تو را شکل داده ...

در قلب بیابان بی آب و علف، در جایی که فقط باد زمین را جارو می کشید و تپه های شنی مانند فرشی طلایی تا افق پهن شده بودند، سولاس گم شده بود. بدنه ی فلزی اش زیر خورشیدِ خیره ...

سولاس متعلق به اولین نسل رباتی ساخته می شد نبود، حتی رباتی که انسان ها همیشه از آن میترسیدند هم نبود. راستش در دنیای داستان ما، خودِ آدم ها آنقدر حیله گرند که ترسناک تر از ربات ها هستند… با این ...

سولاس، یکی از شگفتی های مهندسی و هنر بود که با بدنه ای فولادی که به رنگ آبی در نور میدرخشید. قاب درخشان سولاس، به شفافی دنیای اطرافش را منعکس میکرد… انسان های باهوش تر وقتی در این قاب خیره ...