در میان رنگ های درخشان شاخ و برگ های سبز، اسیر شده بین زمزمه های درختان کهن، گیاهی منفرد ایستاده بود که شبیه هیچ گیاه دیگری نبود. «شکوفه ی آلوده» نام این گیاه بود؛ معروف میان درختان و بوته ها، بخاطر اینکه تنها گلی بود که با وجود اینکه ریشه هایش در خاکی سمی بود توانسته بود رشد کند و زنده بماند.
ریشه های «شکوفه ی آلوده» عمیقا در خاکی زهرآگین فرو رفته بود. با این حال، علیرغم گیر افتادن در این زمین، اشتیاق شدیدی در تنه و شاخه های سبز رنگ او شعله ور بود. آرزوی رهایی و رسیدن به پناهگاه قلبش: گیاه محبوب او، گلی قرمز، غرق در درخشش طلایی آغوش خورشید در میان دشتی زیبا و بدون سایه.
روحیه ی «شکوفه ی آلوده» به اندازه ی برگ های او سبز بود. رویای او این بود که خود را از خاک سمی که آن را محصور رده بود کنده و به سفری در میان دشت مسحور آمیز برود. اگرچه زمزمه های شک در میان خش خش برگ ها و صدای درختان طنین انداز می شد و هر روز به او می گفتند که «گل ها که راه نمی روند… سرنوشت تو در این خاک است!»، او در عزم خود ثابت قدم ماند.
هر شب، «شکوفه ی آلوده» زیر نگاه نقره ای ماه، پیچک های خود را دراز می کرد و نبض زمین را احساس می کرد و مسیر فرار خود را با دقت و ظرافت ترسیم می کرد. مسیری پر از چالش، و پر از سایه های تردید که در کمین مانده اند! با این حال، مانند ققنوسی که از خاکستر بر می خیزد، آماده ی پرواز بود.
با هر سپیده دم، برگ های «شکوفه ی آلوده» با قدرتی تازه باز می شد، زیرا به مقصد عزیزش نزدیک تر می شد. طوفان هایی را که می خواستند عزمش را ریشه کن کنند پشت سر گذاشت و با شهامتی تزلزل ناپذیر، در برابر طوفان های شک ایستادگی کرد و یک روز، در حالی که خورشید در افق فرو می رفت، و رنگ طلایی اش بر دشت مسحور می تابید، «شکوفه ی آلوده» ایستاد و آماده ی سفر شد.
در لحظه ای جادویی، «شکوفه ی آلوده» ریشه از خاک بیرون کشید، و در حالی که در نور خورشید می سوخت، گویی که پا پیدا کرده شروع به راه رفتن کرد. پاهای نو یافته اش، هوایی که از خاک سمی ریشه های حاصلخیز تر بود را لمس کرد! همینطور که سایر بوته ها و درختان پیروزی روح تسلیم ناپذیرش را می دیدند، او می دانست که حتی اگر هیچ گیاهی نتوانسته باشد، او می تواند برای اولین بار ریشه در هوا بدواند!













ارسال نقد و بررسی