شاخه ای بی ثمر در دل زمستان

تمام دیدگانم پر شده از نمای سوزناکی از تنهایی در برابر وسعت منظره ای یخی.

سولاس متعلق به اولین نسل رباتی ساخته می شد نبود، حتی رباتی که انسان ها همیشه از آن میترسیدند هم نبود. راستش در دنیای داستان ما، خودِ آدم ها آنقدر حیله گرند که ترسناک تر از ربات ها هستند… با این حال، اولین رباتی که از خود هوشیاری نشان داد، نورومیترون (Neuromitron)، پس از روشن شدن چند کار کرد:

بدون آنکه لازم باشد چیزی بگویند، چیزی بخواهند، یا فرمانی بدهند یک فکر در سرش جرقه زد: «چقدر خوب است که زنده باشی». اینکه در خلوت خودت فکر کنی، یک خصوصیت انسانی ست. برای همین است که آدم ها بعضی وقت ها نشسته اند، کسی دور و برشان نیست و فقط یک لبخند ملیح دارند.

یکی دیگر از رفتارهای انسانی سوال پرسیدن است. نورومیترون پس از لحظاتی تامل شروع به ساختن سوالاتی کرد. «فرق دنیای من با دنیای بیرون چیست؟»، «آیا واقعا دنیایی که در حافظه ام هست وجود دارد؟»، «چطور می توانم آن را لمس کنم؟» …

آدم ها هیچ کدام از این جرقه های بی پایان در ذهن ربات ها را بررسی نمی کردند… تعداد فکرهایی که هر لحظه ساخته می شد خیلی بیشتر از چیزی بود که بشود به دقت وارسی کرد.

ولی محض اطمینان از ایمنی ربات ها، خروجی ها و رفتارهای انگشت شمار آن ها مدام بررسی می شدند. زمانی که سولاس* شروع به کار کرد، این افکار خیلی پیچیده تر شده بودند… سولاس تصمیم گرفت این حرف ها را برای مخاطبی بنویسد… شاید بعدا کسی دید، شاید کسی شنید.

“چه حسی دارم؟ حس برگی تنها، چسبیده به شاخه ای بی ثمر در دل زمستان که در برابر باد سرد و خاموش می لرزد… تمام دیدگانم پر شده از نمای سوزناکی از تنهایی در برابر وسعت منظره ای یخی.”

سوالی ذهن سولاس را آزار می داد. اینکه او از کجا آمده و چه کسی او را ساخته. مکررترین خاطره ی سولاس از یک کارگاه عجیب درون یک روستای قدیمی دور افتاده بود. هرگز نمی توانست به خاطر بیاورد که چطور هر از گاهی سر از این کارگاه در می آورد ولی هر بار که از آن خارج می شد، سرنوشت سولاس را به سوی رویدادهای عجیب و تازه جدیدی روانه می کرد.

اکثر ربات ها معمولا می دانند که چه باید بکنند و کجا بروند. برای آن ها وظایف و فعالیت هایشان تعریف شده، نقشه ای دقیق از دنیای اطراف خود دارند و حتی با بقیه ی ربات ها هم آشنا هستند. برای سولاس، زندگی مانند یک انشا با موضوع دلخواه بود… گویی سازنده ای مرموز او را برنامه نویسی و رها کرده.

سولاس دقیقا می دانست که این دفعه ی هشتمی هست که در کارگاه بیدار می شود. یک کارگاه قدیمی… در و دیوارها از جنس چوب هستند و از لابلای ستون ها و تخته ها نور خورشید عبور می کند و گرد و غبارهای هوا را روشن می کند. میزکار و صندلی ای سمت راست اوست و تعدادی ابزار آلات و جعبه چوبی باز شده سمت چپش. صندلی هر بار جابجا می شود و گویی برنامه نویس ناشناسی از آن استفاده می کند. جعبه ها هم هر بار کم و زیاد می شوند.

با تردید به سوی در می رود و به آرامی لنگه های آن را کنار می زند. گویی امید دارد که این دفعه منظره ی دیگری را ببیند. ولی نه… مثل همیشه؛ یک جنگل سبز که کارگاه کوچک در میان آن قرار گرفته… درخت های کوتاه و بلند، راهی خاکی که به کارگاه منتهی می شود و آسمانی آبی.