بهای آزادی

ابزاری خوب برای فرار از هیولایی افسانه ای که توانایی تنهایی زندگی کردن گوسفندان را به چالش می کشید!

همانطور که هلال ماه در آن شب در آسمان آویزان بود، آن ها سفر خود را از طریق دره ای ادامه دادند. سولاس تلاش میکرد به زیلا آموزش دهد که چطور راه را در تاریکی پیدا کند، و از خطر دوری کند. برای زیلا چنین دانشی اهمیت چندانی نداشت، برای او سولاس بلیطی برای گذر از بیابان و سفر در طول شب بود. ابزاری خوب برای فرار از هیولایی افسانه ای که توانایی تنهایی زندگی کردن گوسفندان را به چالش می کشید!

روزها سپری شد، در حالی که زیلا در چمن زارهای سرسبز چرا می کرد و افکارش درگیر نیازهای فوری او بود، سولاس همچنان هوشیار بود. سولاس همیشه به موقع سایه بانی پیدا میکرد، مسیر را سعی میکرد به همراهش نشان دهد، غذا فراهم کند و چاه های آب را از دور شناسایی کند. حواس دقیق و تمرکز تزلزل ناپذیر ربات، زیلا را راضی و در امان نگه می داشت، هرچند این گوسفند هر از گاهی با تکه ای علف سرگردان می شد.

اگرچه زیلا فاقد عقل و درک عاطفی برای دوستی با سولاس بود، اما گوسفند مدام به سولاس میگفت که بخاطر وجود او بعنوان یک مسئولیت، به زندگی ربات، هدفمندی بخشیده است! همانطور که سولاس به مراقبت از زیلا ادامه داد، به آرامی تفاوت های فاحش بین یک ربات و گوسفند شروع به خود نمایی کردند. این تفاوت ها باعث می شدند تا ایجاد یک پیوند معنادار برای آن ها چالش بر انگیز باشد.

پس هرچقدر بیشتر پیش می رفتند، زیلا دلایل تخیلی بیشتری برای معنادار جلوه دادن رابطه پیدا می کرد! «من بدون تو می میرم!»، «تو چوپان من هستی و من گوسفند تو»، «تو تا آخر مال منی و من مال تو» ،…

سولاس و زیلا از دشت های زیادی عبور کردند، در کاروانسرا های مختلفی می ایستادند… هر از گاهی زیلا برای دیگران شرح می داد که چقدر با یکدیگر خوشبخت هستند! و چه برنامه هایی برای آینده شان در گله ای که پشت دشت ها است دارند. حتی برخی از ساروان ها مخفیانه از سولاس در مورد رضایتش می پرسیدند و می گفتند چرا او را رها نمی کند؟

سولاس سنگینی ناسازگاری اش با گوسفند را احساس می کرد، ولی دچار دردی بود که هیچ مقدار از فداکاری اش برای نقشش بعنوان محافظ زیلا را نمی توانست کاهش دهد. زیلا به نوبه خود، با اینکه از شکاف بین آن ها با خبر بود، ولی افکارش همیشه توسط نیازها و خواسته های خودش تسخیر شده بود.