سولاس در میان درختان، بوی خاصی حس میکرد… با اینکه ربات ها مانند انسان ها بو نمی کشند، ولی به خوبی می توانست در چشمانش ببیند که بو از کدام سمت می آید. پردازش هایش به او می گفتند که این بو بوی غذاست. از پس درختان به یک خانه چوبی رسید. خانه بسیار عادی به نظر می آمد، انگار بارها این صحنه را دیده. با کنجکاوی و از دور دور خانه چرخید تا اطراف را کشف کند.
به آرامی از پشت ستون ها و چوب های خانه، تنی پدیدار شد… شخصی روی یک نیمکت چوبی نشسته بود. یک دختر بود، ولی نه از آن شخصیت هایی که در نگاه اول توجه جلب کند. بدون آنکه متوجه سولاس شود یا به نظر برسد اهمیتی میدهد همچنان نشسته بود و به دفترچه اش خیره شده بود. موهای مشکی بلندش روی شانه هایش پخش شده بودند و مقداری از آن ها را پشت گوشش انداخته بود تا مزاحمش نباشند.
سولاس به قدم زدن ادامه داد. معمولا شخصیت هایی که می دید آنقدر مطمئن و امن نبودند که بتوان به آن ها نزدیک شد. ولی دخترک ساده و خاکی بود… چشمانش از دور گرم به نظر می آمدند و لباس هایش ساده و معمولی. کفش های زیبایی داشت و معلوم بود که علاقه ی زیادی به کفش دارد. هرچه سولاس نزدیک تر می شد بوی بیشتری حس میکرد. بویی که او را به اینجا کشانده بود، غذا نبود… بوی عطر دخترک بود که مانند تله ای که حیوان را به دام می اندازد، جسم سولاس را به سوی خودش کشیده بود. سولاس در سرش فکر میکرد که «فکر کنم بجز کفش به عطر هم علاقه دارد.»
با اینکه می دانست که انتخاب نکرده که چه بگوید، سولاس باز به سوی دخترک کشیده می شد. چیز عجیبی را به خاطر آورد! نام این دخترک «الیتا» است. «ولی چرا این را می دانم؟» به محض اینکه به چند قدمی او رسید، الیتا به او نگاه کرد. سولاس یخ زد و از حرکت ایستاد. آهنگی که در سر سولاس پخش می شد ناگهان متوقف شد.
«سلام. تو انسانی!» تنها چیزی بود که توانست بگوید. برای سولاس حس یک فاجعه کامل را داشت. رباتی که اشتباه نمی کرد، فراموش نمی کرد و همیشه دقیق بود. ولی الیتا با لبخندی ملایم گفت: «بله… ولی تو با بقیه ی ربات ها فرق داری. دهن داری و اندازه ی یک بچه ای!» سولاس متوجه شد که تابحال به خودش اینطور دقت نکرده بوده. شاید این دختر بتواند به او کمک کند داستان خودش را بفهمد.
دخترک از جای خودش بلند شد و ایستاد. سولاس شوکه شد! الیتا قد بلندی داشت و برای سولاس آدم ها انگار وقتی ناگهان از جا بلند می شوند بسیار دلهره آور می شوند. او دفترچه اش را بست و بغل کرد و شروع به قدم زدن در راه خاکی جلوی خانه کرد. سولاس بدنبال او حرکت کرد و آماده بود سوال های بیشتری از او بپرسد ولی نمی دانست از کجا شروع کند.
چند قدمی با هم پیش رفتند، پاهای فلزی سولاس کاملا خاکی شده بود و حالا دیگر مشخص نبود که فلزی هستند و گویی کفش های قهوه ای پوشیده است. موهای الیتا در نور خورشید درخششی خرمایی رنگ داشت و سولاس مدام تمام این جزئیات را در حافظه اش ثبت می کرد. سولاس با پاهای کوچکش قدم های تندتری بر می داشت تا به کنار الیتا برسد و با او صحبت کند.
«می تونم بپرسم در دفترچه ات چه چیزی می نویسی؟»… الیتا جواب داد: «من چیزی نمی نویسم، فقط میخوانم». دوباره با تعجب پرسید: «پس چه کسی می نویسد؟» الیتا کمی مکث کرد، توضیح دادن اینکه این دفترچه چطور کار میکند واقعا سخت بود. ولی گفت «ببین… من این دفترچه را یک جای مهم پیدا کردم! مال من نیست، ولی ….» سولاس حرفش را قطع کرد و گفت «آن را امانت گرفته ای؟» و الیتا صادقانه گفت «آره، ولی صاحبش خبر ندارد…»
سولاس با کنجکاوی پرسید «خب صاحبش چه چیزهایی در آن نوشته؟». الیتا به شدت معذب شده بود… چهره اش نشانه هایی از کلافگی همراه با غم داشت. نوعی از غم که نمی توانی پشت صورتت پنهان کنی و سکوتت آن را فریاد می زند. سولاس نگران بود که فضولی کرده باشد، ولی با لحن خواهش کننده ای گفت: «ببخشید اگر مزاحم شدم… من فقط یک ربات گم شده ام و خیلی نیاز به یک راهنما داشتم. تو می دانی کجا می توانم یک برنامه نویس پیدا کنم؟»
الیتا از حرکت باز ایستاد… رو به سولاس کرد، روی یکی از زانوهایش نشست، دستش را به کنار کلاه سولاس گذاشت و در حالی که به دوربین روی سر او نگاه می کرد گفت: «به برنامه نویس ها نمی توانی اعتماد کنی… راهنمای تو خودت هستی.» سولاس کاملا میخکوب شده بود. او نمی توانست دست الیتا را روی کلاه فلزی اش حس کند، ولی صدا الیتا به عمیق ترین شکل ممکن در سر او پژواک می کرد. الیتا بعد از کمی مکث گفت «موافقی یک نگاهی به دفترچه بندازی؟»
سولاس با اینکه ربط همه ی این ماجراها را نمی فهمید، موافقت کرد. الیتا دفترچه را با دو دستش برای او گرفت، چرخاند و شروع به ورق زدن کرد و خواست «هرجا که خواستی بگو بایستم»… صفحات دفترچه یکی پس از دیگری رد می شدند و سولاس به آن ها نگاه می کرد. صفحات پر از پاراگراف هایی از متن بود که برای سولاس آشنا نبود… ناگهان به صفحه ای خالی رسید! سولاس سریع و ناخودآگاه گفت «همینجا…» و مکث کرد. چراغ های روی کلاه سولاس خاموش و روشن می شدند، برق دوربین او قطع شد و صداهای ظریفی از درون کلاهش می آمد.
پس از چند ثانیه، گویی که چیزی در ذهن سولاس بارگزاری شده باشد، با صدایی بریده شروع به صحبت کرد: «ما… من و تو… ما با هم گریه کردیم.»
همانطور که این کلمات را ادا میکرد، صفحه ی دفترچه پر می شد…
ادامه داد: «تو به من گفتی که سوار این قطار بی مقصد نشوم… شنیده بودی این قطار قطاریست که مسیرش هرگز پایانی ندارد. یک سیکل بی پایان در زمان، از جنگل به بیابان، از بیابان به روستاهای سنگ و چوب، از روستاها به شهر فولاد و شیشه… و دوباره! از این وسیله لعنتی نمی توان پیاده شد. بعضی ها می گویند این قطار مانند نوعی مرگ است.»
سفر سولاس به درون ذهنش تمام شد، وقتی که به هوش آمد متوجه شد که الیتا تن کوچک او را در آغوش گرفته. او نمی توانست مانند انسان ها الیتا را لمس کند، ولی ضربان قلب الیتا را حسگرهای لرزشی اش تشخیص می دادند. تمام حسگرهای مربوط به شتاب سنجی این پیام را می دادند که اکنون توسط جسم دیگری معلق شده است.
سولاس گفت: «گاهی خواب میبینم. که دوباره من را به مکانی ناشناس در فولاد و شیشه برده اند. شبیه کارگاهی کوچک که لحظه ها درونش مثل یک خواب کوتاه و تاریک می گذرد… در بیابان بیدار می شوم، کنار رودخانه ای که جریانش برعکس است. وقتی بیدار می شوم، حس میکنم که شن های بیابان زیر دستانم زنده اند. قطرات آب، نه به سوی افق، بلکه به عقب شناورند، انگار میخواهد به سرچشمهای بازگردد که دیگر وجود ندارد…»















ارسال نقد و بررسی