قسمت قبلی معامله ای بزرگ (1) بازرگان ادامه داد: «من می توانم سال هایی از وجودت را به تصرف در آورم، خاطراتی از گذشته ات را دریافت کنم، حرف های ناگفته ات را بستانم، خصوصیاتی که تو را شکل داده ...
در قلب بیابان بی آب و علف، در جایی که فقط باد زمین را جارو می کشید و تپه های شنی مانند فرشی طلایی تا افق پهن شده بودند، سولاس گم شده بود. بدنه ی فلزی اش زیر خورشیدِ خیره ...












