وقتی که مُردم… وقتی که صندوق چوبی تنهایی ابدی من را در زمین گذاشتید، گمان نکنید که دلم برای این دنیا تنگ می شود… اشک نریزید و برای من افسوس نخورید. سر و صدا نکنید و بگذارید یک بقض کوچک در گلویتان مهمان باشد؛ چرا که این حس بهترین حس دنیاست… حس سوگواری.
وقتی جنازه ام را جابجا می کنند، برایم حسرت نخورید و فقط با من خداحافظی کنید. من اسیر هیولاهای درون قبر نمی شوم! من اسیر این تاریکی نمی شوم… برای من تاریکی واقعی وقتی ست که برای آخرین بار از من یاد شود…
تو فقط سقوط من به درون خاک را دیدی… سپیده دم، زیر درخت بید، کنار قبر من تماشا کن که چطور همه ی خاطراتم پرواز می کنند و مثل خاکستر پخش می شوند و هرگز نمی توان جمعشان کرد… ولی غصه نخور، تابحال دیدی که سطلی که به چاه می اندازند خالی بالا بیاید؟
من و تو دانه های درختی بودیم که با هم رشد کردیم… من سر بودم و تو صورت، من عقربه بودم و تو ساعت، من انگشتر بودم و تو جواهر، افسوس که اکنون… اکنون تو نوری و من چراغ سوخته.














ارسال نقد و بررسی