سازه های مقدس دروغین

چه کسی از همه آن ها خوشبخت تر است؟ کسی که از اینجا رفته!

با هر قدم سولاس در این سرزمین، بیشتر و بیشتر حس ناکافی بودن پیدا می کرد. شهرهای کاملا هندسی و براق، با چراغ های درخشان و رنگارنگی که آنقدر چشمک می زدند که ماشین ها را هم خیره می کرد… آسمان خراش هایی که یکی از دیگری قطورتر، طویل تر، و مرتفع تر بود… جاده ها دور تا دور شهر مانند طناب پیچیده شده بودند و آن را خفه می کردند! نه خبر از درختی بود و نه پیاده رو. نه خبر از عاشقی بود و نه معشوقی.

سولاس با خودش فکر می کرد، “می دانی آدم های این شهر، فکر می کنند چه کسی از همه آن ها خوشبخت تر است؟ کسی که از اینجا رفته! به جایی که آسمان خراش هایش درازتر اند!… کسی که معنی کلمات «بله» و «خیر» را نداند، کسی که قانون ها را خودش وضع می کند، کسی که نمی داند تقویم چیست و امروز چندم است.”

در خاطرات سولاس، شنیده بود قدیمی ها وقتی ستاره ای دنباله دار می دیدند، آرزویشان را برای آن ستاره می گفتند… این آدم ها شهرشان انقدر روشن است که اصلا ستاره ای نمی بینند! هیچ آرزویی ندارند، گویی که آرزویی جز اثبات خودشان به همدیگر ندارند و اضطرابی جز بلند قد تر به نظر آمدن هم ندارند.